تبليغاتX
Lilypie Next Birthday Ticker Lilypie Next Birthday Ticker
until our forth anniversary
Daisypath Ticker
نيلوفرانه
دوستاي وبلاگي مهربون سلام.همگي خوب هستين؟

ما هم هر دو خوبيم.از ارماند هم بگم كه كمتر از يك ماه ديگه عملشه و بايد قسمتي از روده شو به خاطر سرطان بردارن.براش دعا كنين لطفا

چهارشنبه هفته پيش سر كار بودم كه دختراي خاله بزرگم كه سالي يه بار هم نمي بينمشون زنگ زدن و گفتن مي خوايم جمعه بيايم خونتون.خونه ما هم كم فيكون بود.خلاصه گفتم قدمتون رو چشم تشريف بيارين اما در اصل داشتم سكته مي كردم.زودي زنگ زدم به مهدي كه مهدي جون يه كاري بكن.خلاصه اقاي شوهر پنج شنبه رو مرخصي گرفت و دو تايي خونه رو جمع و جور كرديم و شب هم پاشديم رفتيم مهموني خونه مامان من و  جارو و تي رو گذاشتيم براي جمعه قبل از ظهر.شب خونه مامانينا مونديم و جمعه حدود ساعت 10 بعد از صبحونه برگشتيم خونمون.تا اومديم جاروبرقي رو بزنيم به برق برقامون رفتخلاصه جاروي دستي رو دادم دست مهدي كه بيچاره كل خونه رو جارو زد اما يه گرد و خاكي راه افتاده بود كه بيا و ببين.هوا مه الود شده بودزودي درو پنچره  رو باز كرديم و مهدي رفت سراغ تي كشيدن منم رفتم سر ميوه شستن  و وسايل پذيرايي رو اماده كردن.حدود 4 مهمونامون كه سه تا دختر خاله هام و خاله بزرگم و دختر يكي از اون دختر خاله هام بودن اومدن.اونا براي اولين بار بود كه تو اين 3.5 سال خونمون مي اومدن.بعد هم حدود نيم ساعت بعد هم مامانينا رسيدن و ديگه تنها نبوديم.مهمونا يك ساعت نشستن و بعد هم رفتن اما مامانينا تا موقع شام پيشمون بودن.براي شام كباب تابه اي و برنج و ماهي داشتيم .بابا جونم هم خيلي خسته بود چون تمام روز بالا سر ساختمون بود و سقف خونه جديده رو بتن ريزي مي كردن.مامان هم يه كاغذ مداد برداشت و ليست كاراي باقيمانده خونه ما رو  تا عيد رو به شرح زير نوشت:

1-دادن فرش ها براي شستن

2-دادن پرده ها براي شستن

3- گرفتن كارگر براي شستن ديوارها

4-شستن رويه مبل ها

راستي مثل اينكه دلم خيلي پاك بود تو پست قبلي.امروز در خصوص رزومه اي كه به شركت "ر"فرستاده بودم باهام تماس گرفتن و چهارشنيه وقت مصاحبه دارم.اين شركت نسبت به شركت ما كوچيكتره.اما از لحاظ حقوق مزايا خيلي خوبه و اضافه كار نداره.ساعت كاري از 8.5-9 شروع مي شه و 9 ساعت در روزه.پنج شنبه ها هم تعطيله.مديري هم كه با من مصاحبه گذاشته اصليتش فرانسويه.برام دعا كنين هر چي كه صلاحه پيش بياد

و از طرفي يه ازمايش دادم كه جوابش منفي بوده با اين حال چهارشنبه وقت دكتر دارم تا ببينم چه خبره

خوش باشين

+ نوشته شده توسط نيلوفر در دوشنبه 7 آبان1386 و ساعت 6:16 بعد از ظهر |
دوست جوناي ماه و مهربون.عيد فطر بر همتون مبارك.

اين ماه رمضون براي من اون طوري كه مي خواستم نبود.يعني تقصير خودمه.مي تونست خيلي بهتر هم باشه.نمي دونم ايا فرصتي براي جبران لحظه هاي از دست رفته دارم يا نه.

يك ابان سابقه كاريم به ۵ سال مي رسه.اصلا باورم نمي شه به اين زودي گذشت.تير ماه ۸۱ بود .يه روز دوستم فاطمه كه شاگرد اول ورودي هاي ما( ۷۷ ) صنايع بود بهم گفت كه شركت الف دنبال استخدام مهندس صنايع است.اون موقع فاطمه اونجا ساعتي كار مي كرد و ما هر دو ترم اخر بوديم و من يه واحد كارگاه و پايان نامه ام رو بايد  تو تابستون  پاس مي كردم تا ۴ سال فارغ التحصيل شم.خلاصه با كمال پررويي رفتم مصاحبه.يادش بخير اون موقع رييس واحد فعليمون اقاي الف بود.چقدر فهميده و باهوش بود.باهام مصاحبه كرد.بعد نيم ساعت اخر باهام انگليسي صحبت كرد و بعد منو فرستاد پيش اقاي ن اونم باهام حدود ۲۰ دقيقه انگليسي صحبت كرد.هر دو نظرشون مثبت بود.اما شرطشون اين بود كه تا اخر شهريور فارغ اتحصيل شم.منم افتادم دنبال كاراي پايان نامه و كارگاهم.شب و روز search مي كردم و پاي كامپيوتر تايپ مي كردم .خلاصه شهريور فارغ التحصيل شدم و مهر رفتم دنبال كاراي استخدام و ۳ تا ازمون هوش و زبان و كامپيوتر رو پشت سر گذاشتم تا خلاصه از ۱ ابان گفتن بيا سر كار.باورم نمي شد.از خوشحالي گريه ام گرفته بود.اما الان ديگه نه شوق و ذوق اون روزا رو دارم نه انگيزه شو.كارهاي يكنواخت و بي ربط به رشته.رييساي بي فكر و اندكي دير فهم.سازماني مردسالار و يكنواخت.ساعت كار طولاني...

خيلي وقتا دلم مي خواد يه كار پارت تايم داشتم.يكم بيشتر به زندگيم مي رسيدم.يواش يواش داره سالهاي اوج جونيم تموم مي شه.و من هر روز بيش از ۱۲ ساعت از بهترين ساعتهاي زندگيمو بيرون از خونه مي گذرونم و وقتي مي رسم خونه فقط دلم مي خواد استراحت كنم.گاهي وقتا انقدر فشار كاري زياد مي شه كه دلم مي خواد كارمو بي خبر ول كنم.احساس مي كنم استثمار شدم.خيلي غر زدم نه؟ببخشيد كه اذيتتون كردم.اينو بذاريد به حساب درد دل.

موفق و پيروز باشيد

 

+ نوشته شده توسط نيلوفر در یکشنبه 22 مهر1386 و ساعت 4:1 بعد از ظهر |
بالاخره این بی توجهی به دندون کار دستم داد.یه چندماهی بود با سمت چپ دهنم هیچ چی نمی تونستم بخورم و با کمال پر رویی فقط از سمت راست استفاده می کردم.تا این که این اواخر دیگه شوخی بردار نبود.حتی با یه لیوان اب سرد از درد به خودم می پیچیدم.ناچارا به مطب اقای دکتر زنگ زدم.ولی خانوم منشی وقت ۲ هفته بعد و بهم داد!!!!!!!!!بهش گفتم خانوم من درد دارم تا ۲ هفته دیگه چیکار کنم.اونم گفت همه درد دارن یکم تحمل کنین.خلاصه از ۳ هفته پیش برای سه شنبه هفته پیش ساعت ۶ وقت گرفتم تا اینکه دو روز قبلش منشی یه بهم زنگ زد و گفت برای اقای دکتر مشکلی پیش اومده بجای سه شنبه ساعت ۶ چهارشنبه ساعت ۴ بیاین.!!!!خلاصه منم به ناچار قبول کردم و چهارشنبه ساعت ۴ مطب بودم.اقای دکتر تا ۵/۵ تشریف نیاوردن.دیگه داشتن کفری می شدم که دیدم یه اقای کچل از در اومد توبعله اقای دکتر از ته موهاشونو زده بودن و از در اومدن تو.خلاصه منو کارد می زدی خونم در نمی اومد حتی سلام هم نکردم.نگو منشی گیجش بادش رفته به دکتر بگه که ساعت ۴ هم نوبت داده به مریض(یعنی من).خلاصه اون روز فقط برام عکس نوشت و بعد از حاضر شدن عکس فرمودن که سه تا از دندونام عصب کشی می خواد.با توجه به اینکه شبش مهمونی دعوت بودیم قرار شد از این هفته کارو شروع کنن.برای همین من برای امروز ساعت ۶ ازش وقت گرفتم.دوباره پریروز منشیش زنگ زد که اقای دکتر مشکلی براشون پیش اومده لطفا وقتتونو جابجا کنین.منم گفتم من روزای فرد کلاس زبان دارم از طرفی دندونم درد می کنه نمی تونم زیاد معطل بشم.خلاصه جناب اقای دکتر فرمودن همون چهارشنبه که وقت داشتم بیام.امروز هم با زبون روزه رفتم و ۲ ساعت رو دندونم کار کرد.تازه نصف یه دندون رو عصب کشی کرده و ۲ تا دندون دیگه مونده.

دوشنبه هم مرخصی بودیم.اول رفتیم سراغ کارت ماشین بعد هم رفتیم اخرین قسط وام ازدواجو دادیم و واممونو تصفیه کردیم.چون نزدیک بازار بودیم گفتیم بریم بابا و علیرضا رو سورپریز کنیم اما وقتی رسیدیم جلوی معازشون دیدیم بسته است.زنگ زدیم به موبایل علیرضا دیدیم صداش از تو معازه می یاد.بعد زنگ زدیم به بابا دیدیم سر ساختمونه.خلاصه برگشتیم سمت مترو که علیرضا بهمون زنگ زد و گفت رفته بوده مسجد برای نماز.داداشیم تو ماه رمضون مومن شده .خلاصه کلی ازمون خواست برگردیم سمت مفازه که مارو ببینه اما چون دیرمون شده بود دیگه نشد برگردیم.مهدی منو گذاشت خونه مادر شوهر جان که یه ماهی بود ندیده بودیمشون و دلم براشون یه ذره شده بود.خودشم کله گنجیشکیشو باز کرد و یکم غذا خورد و با عجله برگشت سرکار

دیروز تو جلسه داخلی شرکتمون که هر هفته بین سرپرستای واحدها و مدیرمون که یه پسر ۲۸ ساله است برگزار می شه یه اتفاقی افتاد که تا چند ثانیه من خشکم زد.جناب اقای مدیر یه لحظه فراموش کرد که تو اون جلسه یه خانوم(یعنی من)نشسته.یهو زد کانال ۲ و به نقل قول از یکی از نماینده ها یه فحش ناموسی خیلی بدددددددددددددددددددد  که لاتهای کوچه خیابون به هم می زنن داد .بعد که اون سه نفر دیگه چپ چپ نگاش کردن تازه دوزاریش افتاد که چه حرف ناجوری زده و با دست جلوی دهنشو گرفت و چند ثانیه ای به سکوت گذشت.منم که از خجالت داشتم اب می شدم خودمو زدم به نشنیدن و الکی تو سررسیدمو نگاه کردم.اینم از مدیر ما.

بچه ها تو ماه رمضون همدیگرو دعا کنیم.همینطور مریض هارو و همه نیازمند ها و حاجت دار ها رو.

راستی اگه دوست داشتین یه سر به وبلاگ ارماند بزنین.

به امید دیدار

 

 

 

+ نوشته شده توسط نيلوفر در چهارشنبه 4 مهر1386 و ساعت 9:13 بعد از ظهر |
سلام دوست جوناي وبلاگي.

اول از همه يه توصيه به همه خانوماي خونه داري كه قصد خريد چاي ساز دارن.من تو كادوهايي كه روز پاتختي برام اوردن يكيشم جاي ساز ت ف ا ل ل بود.خواهشا مارك "ت ف ا ل ل"كه اخرش دو تا ل داره نخرين.چون بعد يه مدت رنگ و پلاستيك كتريش از داخل كنده مي شه و وقتي ميذاري اب رو جوشش بياره روي سطح اب رنگ پلاستيكي غوطه وره.۱۰۰ بار هم كه خالي كني و بشوري و دوباره ابش كني بازم تكه هاي رنگي سفيد مي يان رو سطح اب.از طرف ديگه چايي هم كه تو قوريش بريزي و بذاري دم كنه مثل رو گاز خوشمزه نمي شه.ديگه جونمو به لبم رسونده.بازم اگه هوس چاي ساز خريدن كردين برين سراغ مارك هاي ديگه.

امروز اولين روز ماه رمضونه.هممون به مهموني خدا دعوتيم.هر كسي به اندازه لياقتش از اين ماه فيض مي بره.خداي مهربون كمكمون كن كه بنده هاي خوبي براي تو باشيم.نماز و روزه هاي همتون قبول باشه.ازتون خواهش مي كنم براي ما و ارماند دعا كنين.

سه شنبه امتحان فاينال ترم NIP3 فرانسه مو با سلام صلوات پاس كردم.اين ترم يه سري از كاراي كلاسيمو به موقع تحويل ندادم.اما بازم خدا رو شكر كه يه ترم رفتم بالاتر.فقط سه ترم ديگه مونده كه 14 ترم اموزش فرانسه رو تموم كنم.از اين ترم تصميم دارم كلاساي مكالمه سفارت فرانسه رو هم يه روز در هفته ثبت نام كنم.اينجوري مي تونم صحبت كردن و تلفظمو بهتر كنم.از اينكه توي اين شرايط سخت كاري كلاسامو نيمه كاره ول نكردم و تا اينجا رسيدم خيلي خوشحالم.دو روز در هفته ساعت 6-8 شب كلاس رفتن براي يه خانوم شاغل كار سختيه.مهدي تو اين راه به من خيلي كمك كرده كه از صميم قلب ازش متشكرم.از طرفي بايد خودمو براي امتحان TEF كه تو بهمن برگزار مي شه اماده كنم.كسي اطلاعاتي تو اين زمينه داره كه بتونه كمكم كنه؟

اين روزا براي باباي مهربونم خيلي نگرانم .از هميشه خسته تره.اين اپارتمان سازي واقعا خسته اش كرده.يا مصالحو دير مي يارن.يا كارگرا كار نمي كنن ...خلاصه همش فكرش نگرانه.خداي مهربون كمكش كن.بابا و مامان براي به ثمر رسوندن من و عليرضا خيلي زحمت كشيدن.اميدوارم عليرضا هم زودتر بره سر خونه زندگيش و بابا و مامان خيالشون از بابت ما راحت بشه.

راستي از اين هفته با توجه به جابجايي ارديبهشت امسال به قسمت جديد ديگه همه پنج شنبه ها تعطيليم.البته اگه مجبور نشيم بيايم.تو اين محل جديد هر روز كه مي خوايم از در بريم بيرون خانم ح ر ا س ت ي كيفامونو مي گرده .چند روز پيشا كه ساعت 7 مي فتم خونه اين خانومه نبود و جاش يكي از نگهبانهاي مرد رو گذاشته بودن.موقعي كه ما كارت زديم و خواستيم بريم از در بيرون به اون دوستم  كه از همه جلوتر بود گفت كيفتونو لطف كنين!!!!!!!!!!!!!!! اون دوست منم بي زبون بود زود كيفشو نشون داد نفر بعدي من بودم كه يه چپ چپ به مرده نگاه كردم و بدون اينكه ميفمو بهش نشون بدم و حرفي بزنم از در رفتم بيرون.پشت سريمم كيفشو نشون نداد ولي نفر اخر مثل نفر اول كيفشو براي اقاهه از كرد.خيلي پرو هستن اينا.به چه حقي يه اقا مي خواد كيف منو نگاه كنه؟شايد م چيز خصوصي تو كيفم داشتم؟حتي اگر هم تو كيفم يزي نبود من 100 سال سياه كيفمو به يه اقا نشون نمي دم.حتي اگه بخوان اخراجم كنن.خيلي مهمه كيفا رو نگاه كنن كارمند 24 ساعته خانوم بذارن دم در .مرده هم كه مي دونست كار درستي نمي كنه هيچ اعتراضي به اينكه ما كيفمونو نشونش نداديم نكرد.خلاصه قصه ها داريم ما با اين ح ر ا س ت.من هميشه حجابمو تو شركت رعايت مي كنم و اهل  ا ر ا ي ش هم نيستم.يه بار به يكي از دوستام تذكر داده بودن خانوم جورابتون كوتاهه.اون گفته كجاش كوتاهه؟اونا گفتن وقتي تو نشسته بودي مچ پات اومده بوده بيرون!!!!!!!!!!جل الخاق.

ببخشيد كه سرتونو با پرحرفي هام درد اوردم.مواظب خودتون و ني ني گولي هاتون باشين.

+ نوشته شده توسط نيلوفر در پنجشنبه 22 شهریور1386 و ساعت 6:34 بعد از ظهر |
دوست جوناي مهروبنم سلام.تو اين مدت دلم براي همتون تنگ شده بود.از وفتي از مسافرت برگشتيم انقدر حجم كارام زياد بود كه فرصت نمي كردن از خاطرات سفر بيام بنويسم.ما پنج شنبه ۱ الي ۸ شهريور رفتيم ت ر ك ي ه سه شهر "ك وش آ د ا س ي">"ا ز م ي ر" و "ب د ر و م"در واقع اقامت اصليمون شهر ساجلي ك و ش ا د ا س ي بود و يه شب ما رو به ب د رو م بردن كه به شهر شب زنده درها معروفه و د ي س ك و هاي معروفي داره كه تا صبح فعالن و يه نصفه روز هم رفتيم شهر ا زم ي ر كه سومين شهر بزرگ ت ر ك ي ه است و نسبتا براي خريد از بقيه جاها مناسب تر بود هر چند كه ما خريد خاصي نكرديم.خالا اگه جوسله ارين ريز مسافرتو براتون مي گم:

روز پنج شنبه غروب كه به فرودگاه ا ز م ي ر رسيديم تا با اتوبوس به هتلمون در ك و ش ا د ا س ي بريم تو اونجا فهميديم اسم ما در هتل ۴ ستاره اي كه از تهران رزور كرده بوديم نيست و عده زيادي هم همين بلا سرشون اومده بود.همه عصباني با موبايلهامون به تهران زنگ مي زديم ولي چون حدود ساعت ۷-۸ شب به وقت تهران بود خيلي فايده نداشت.بالاخره من با بدبختي شماره تلفن اژانسمونو كه از معروف ترين اژانسهاي تهرانه گرفتم و با مديرشون حرف زدم و كلي تهديد و دعوا كه اگه پام برسه تهران ازشون شكايت مي كنم.اون هم معذرت خواهي كرد و قول داد سريعا موضوع رو پيگيري كنه.)بعدها فهميديم اين اتفاق در چند هفته اخير به كررات تكرار شده و چون اژانسها بيش تر از ظرفيت هتل ها مسافر از تهران فرستاده بودن همه چيز به هم خورده)در نهايت مجبور شديم شب اول رو در يكي از هتل هاي مثلا ۴ ستاره اما عملا بي ستاره كه بيشتر شبيه هتل اپارتمان بود بگذرونيم.اين اتفاق عينا براي ۴ خانواده ايراني ديگه هم عينا تكرار شده بود اما از اژانسهاي مختلف .تا جمعه ظهرمن و مهدي ۲-۳ بار ديگه با موبايل به اژانس مذكور زنگ زديم.خلاصه طرف هاي ظهر نماينده اژانس ترك كه با اژانسهاي ايراني طرف قرارداد بود اومد و ما و يه زوج ديگه رو به يه هتل ۵ ستاره حسابي بدون هيچ ما به التفاوتي منتقل كرد.دو خانواده بعدي هم كه مثل ما الاخون والاخون بودن با يه روز تاخير به يه هتل ۵ ستاره ديگه برده شدن.ما عملا يه روز از مسافرتمونو و اون دو خانواده ۲ روزو  از دست دادين.

هتل جديدمون خيلي بهتر از هتلي بود كه رزرو كرده بوديم(۴ ستاره كجا و ۵ ستاره كجا) با توجه به اينكه صبحانه و ناهار و شام هم با هتل بود و بين هر وعده كلي چيزاي خوردني سرو مي شد.مثلا بستني و يه چيزي تو مايه هاي پيتزا رو نون و ميوه و ....كنار پنج تا استخر هتل سرو مي شد.هر شب هم از ساعت ۹.۵ شب برنامه هاي هتل شروع مي شد اول يه ميني د ي س ك و براي بچه ها داشت كه واقعا قشنگ بود و همه بچه ها رو به رقص و بازي در مي اورد.بعد هم مسابقه و برنامه هاي سرگرم كننده و رقص و ...يه روز هم سيرك بود يه شب هم برنامه شب تركي تو هتل بود.

روز يكشنبه صبح تور خريد از فروشگاههاي مارك دار بود كه من و مهدي موندن تو هتل و شنا رو به بيرون رفتن ترجيح داديم.اما براي تور شب كه ما رو با اتوبوس به ب د ر و م مي بردن ثبت نام كرديم.حدود ۴ ساعت با اتوبوس تا ب د ر و م راه بود.حدود ۱۰ شب رسيديم اونجا ۱ ساعت وقت داشتيم تاساعت ۱۱ كه  د ي س ك و ه ا ل ي ك ا ر ن اس شروع مي شد.اون شب خيلي خوش گذشت و ما اولين تجربه حصور در يك د ي س ك و ي بزرگ رو داشتيم..صبح حدود ۴-۵ برگشتيم  و ظهر دوشنبه رفتيم پارك ابي كه به نظر من به قشنگي پارك ابي دبي نبود. اما با دوستايي كه پيدا كرده بوديم بهمون خيلي خوش گذشت.روز سه شنبه هم با يه كشتي كوچولو كه بيشتر شبيه قايق دو طبقه بود رفتيم رو سواحل درياي اژه شنا كردن و بزن بكوب كه جاي همگي خالي حسابي خيلي خوب بودشب هم رفتيم يه ديسكوي ديگه كه از ساعت ۱ شب به بعد از سقف كف مي ريخت پايين و حسابي خيس و تيليسمون كرد.خيلي باحال بود.من اونجا يه سرماي حسابي خوردم كه همچنان اصراتش مونده.روز چهارشنبه هم رفتيم ا ز م ي ر و يكم خريد كوچولو كرديم و تا قرون اخر پولمونو خرج كرديم.روز پنج شنبه برگشتن برامون واقعا سخت بود.مهدي كه همش لب و لوچش اويزون بود.پرواز برگشتمون هم ۲ ساعت تاخير داشت.وقتي هواپيما مشغول پياده كرد مسافرا بود ماها كه اماده سوار شدن بوديم مي گفتيم خوش به حال اينايي كه اومدن يه هفته اينجا باشن.

به قول يكي از دوستامون كه اون جا باهاش اشنا شده بوديم واقعا ك و ش  د ا س ي زيباست و بهشت روي زمينه.ايشالله اونايي كه دوست دارن قسمت بشه كه برن.

تجربيات سفر به ما اموخت كه مسافراي ايراني رو از اين چيزا مي شه شناخت:

۱-خانوا يه من ارايش مي كنن۲-اقايون يه من مو دارن۳-هر خانواده ايراني يه هندي كم يا دوربين ازش اويزونه۴-بچه هاي ايراني داوم تو سفر در حال غر غر كردن و نق زدنن

پي نوشت:

۱-از چهارشنبه هفته پيش سرماي شديدي خوردم كه هنوزم خوب خوب نشدم.

۲-قرار وبلاگيتون رو شنبه گذشته برگذار شد؟خوش گذشت؟

۳-خوشحالم كه خال سه تا مامان هاي اينده وبلاگ شهرزاد جونم و اركاي عزيزم و رهاي گل خوبه خوبه.ايشالله ني ني ها همگي به سلامتي و سر وقت بدنيا بيان

۴-نيلو جونم حيف كه پيغامنو خيلي دير ديدم ايشالله اگه قسمت شد دفعه بعدي عزيزم.

۵-آرماند ۵ روز در هفته مي ره شيمي درماني براي سرطان روده اش.مثل اينگه در سال ۲۰۰۱ هم سرطان داشته و يه كليه شو هم برداشتن.از همتون مي خوام براي سلامتيش دعا كنين.فعلا وضع عموميش خوبه و سرپاست

 

 

+ نوشته شده توسط نيلوفر در چهارشنبه 14 شهریور1386 و ساعت 7:10 بعد از ظهر |
هوراااااااااااااااااا .دو روز دیگه بریم سر کار یه هفته تعطیلات تابستونیمون شروع می شه.از یه ماه قبل هم بلیط مونو رزرو کردیم که یه هفته بریم ترکیه.خیلی خوشحالم و کلی هم ذوق دارم.تو این مدت فشار کارمون زیاد بود و به این تعطیلات نیاز داشتم.

بچه ها پرشین بلاگ منو خیلی اذیت کرد کامنت دونیم هم باز نمی شد.بنا بر این اومدم سراغ بلاگفا.راستی اون مشکلی که گفتم خدا رو شکر تا حدود زیادی حل شد .از همه شما ها که با دعاهاتون به فکر ما بودین ممنونمولی متاسفانه یه خبر بدی که تازگیها فهمیدیم اینه که ارماند دوست فرانسویم که حدودا ۶۰ سالشه دچار سرطان روده شده و باید تحت شیمی درمانی قرار بگیره و عمل بشه.ثمین و نیلوی عزیز راجع به این سرطان چی می دونین و تا چه حد خطرناکه؟خواهش می کنم همتون براش دعا کنین.اخه خیلی مهربون و ماهه.

راستی اگه می شه لینک منو تو وبلاگاتون درست کنین.مرسی.به امید دیدار

+ نوشته شده توسط نيلوفر در دوشنبه 29 مرداد1386 و ساعت 8:58 بعد از ظهر |
سلام.من نيلوفر هستم و در تاريخ ۲۵/۵/۸۶ به بلاگفا اسباب كشي كردم.
+ نوشته شده توسط نيلوفر در پنجشنبه 25 مرداد1386 و ساعت 6:38 بعد از ظهر |